نمي دونم چرا وقتي بد مياري و روز گارت باهات نيست هر چي بيشتر تلاش مي كني و بيشتر دست وپا مي زني بيشتر تو مشكلات فرو ميري و اميدت كمرنگتر ميشه هرچي دعا نذر ونياز ميكني هر چي واسطه پيشه خدا قرار ميدي خدا روشو به تو برنمي گردونه! تو مجبوري تو دور باطل مشكلاتت با كور سوي اميد به اينده سخت بجنگي...........................
از اون روزاي سخت روزگار بود سرم رو كه تكون مي دادم احساس مي كردم ظرف تحملم لبريز شده و اين دفعه ديگه نمي تونم از پس روزگار بر بيام پشت چراغ قرمز نيايش گير كرده بودم و داشتم به بدبختي هام فكر مي كردم اون شب بعد از چند شب بارندگي بالا خره هوا صاف شده بود وبه زحمت مي شود تو اسمون تاريك و دود گرفته تهران ستاره ها رو تما شا كرد.
بو......ق جلوي ماشين به اندازهي يه وجب جا باز شوده بود وراننده عقبي از اين كه من اون يه وجب جا رو پر نكرده بودم به شدت عصباني بود !!..........دلم بيشتر گرفت گفتم ببين ما كجايم و دغدغه هاي مردم چيه !كاش مشكل منم همين يه وجب جا وترافيك بود...................... يه نگاهي به اون طرف اوتوبان انداختم ترافيك اون ور رونتر بود همين طور كه داشتم اون طرف خيابون و نگاه مي كردم چشمم به بلوار وسط اوتوبان افتاد ويه دفعه صحنه اي رو ديدم كه درونم و زيرو زبر كرد صحنه اي كه شايد هزاران بار ديده بودم و هرگز اثري روي من نذاشته بود ولي اين دفعه................... نه من هيچ موجود خارق العاده اي رو نديده بودم هيچ معجزهاي هم روخ نداده بود كسي هم در حال مرگ نبود فقط چيزي درون من در حال تولد بود كه قرار بود همه چيزو دگرگون كنه..............................
من فقط يه پسر بچه ي گل فروش رو ديدم كه لب جدول نشسته بودو چند شاخه گل رنگ و رو رفته در دستانش گرفته بود...... باز اشتباه مي كني پسر بچه نه گريه ميكرد نه سعي ميكرد باالتماس به كسي گل بفروشه زخمي هم نشده بود كسي هم ازارش نمي داد .......... اون پسر بچه حتي به كسي هم نگاه نمي كرد اون داشت به آسمون نگاه مي كرد از دنياي ماشين ها و ادم ها خيلي دور بود مطمئنم اگه تو چشماش نگاه مي كردي چيزي جز برق ماه و ستارها در اونها نمي ديدي ............ من نمي دونم اون پسر بچه دنبال چه چيزي در اسمون بود
ماه ستارها ابرها شايدم بر عكس پدر يا مادرش...................فقط مي دونم اون در بين اين همه سرو صداهاي جور واجور ادمي وسرماي كشندهي زمستان وحتي گل هاي خشكيده تو دستاش تنها اسمون رو انتخاب كرده بود فقط آسمون رو...........................
پسرك با تمام رنج هاي كه هر پسر بچه گل فروش به ان مبتلاست با تمام نا ملايمات روزگار و با تمام بد بياري ها وسختي ها اسمون و از دست نداده بود......................... نه هيچ نيرويي قادر نبود آسمون پسرك رو مال خود كنه هيچ نيروي نمي توانست خداي آسمون رو از قلب پسرك بربايد....................... و من در اين فكر بودم كه چه ساده از ياد برده بودم كه هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره نور هوا عشق زمين مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويد قارچهاي غربت!!!!!
|